تبليغاتX
بهانه ای برای سرودن




بهانه ای برای سرودن

به نام تک نوازنده گیتار عشق

سلام دوستای عزیزم.....

خوبید ؟؟؟

سالمید؟؟؟

امیدوارم هر جا هستید خوب وسالم باشید.....

دلم براتون خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد......

شاید این  آخرین پستم باشه ....

برای همیشه قرارنیست برما فقط می خوام دیگه حواسمو بدم به

امتحان های خرداد وخیلی ناراحتم که تا آخر خرداد پیشتون نیستم

یه پست به عنوان آخر ین براتون می زارم امید وارم

لذت ببرید....

دوستون دارم خیلی زیاد

دلم خیلی زیاد براتون تنگ می شه...

             .

             .

             .

ما چون دو دريچه روبه روي هم
آگاه زهر بگومگوي هم...

هرروز سلام و پرسش وخنده
هرروز قراره روز آينده....

عمر آينه بهشت
اما آآآه
بيش از شب وروز تيرروي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست

نه مهر فسون......نه ماه جادو كرد...
نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد...
نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:45 توسط ققنوس دریا|

بر زمينه‌یِ سربی‌یِ صبح
 
سوار
  خاموش ايستاده‌است
و يالِ بلندِ اسب‌اش در باد
  پريشان‌می‌شود.

 

خدايا خدايا
سواران نبايد ايستاده‌باشند
هنگامی که
حادثه اخطارمی‌شود.

 

کنارِ پرچينِ سوخته
 
دختر
  خاموش ايستاده‌است
و دامنِ نازک‌اش در باد
  تکان‌می‌خورد.

 

خدايا خدايا
دختران نبايد خاموش بمانند
هنگامی که مردان
 

نوميد و خسته
    پير می‌شوند.
     
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:44 توسط ققنوس دریا|

 

  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ

پسر کو چکی بود  که بد اخلاق بود و خیلی زودعصبانی میشدو موجب رنجش

دیگران می گشت روزی پدرش به او کیسه ای پر از میخ داد و از او خواست

تا هر وقت کسی را ناراحت کند با چکش یک میخ روی دیوار بکوبد روز اول

گزشت و پسرک37میخ داخل دیوارفرو کرد طی چند هفته بعدهر وقت که

 

سعی میکرد خشم خود را کنترل کند تعداد میخ هایی که روی دیوار

 

میکوبید نیز رفته رقته کمتر میشد.

 

سر انجام روزی فرارسیدکه پسر کوچیک دیگه عصبانی نشد و کسی را

نرنجاند.وقتی پدرش از موضوع مطلع شد از او خواست تا هر روزی که قادر

است هیجانات منفی خود را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون

بکشد.روزها یکی یکی گزشتند و بالا خره روز موعود فرا رسید پسر کوچک

با شهامت به پدرش گفت تمام میخ ها را از درون دیوار بیرون کشیدم.

 

پدرمهربانش او را با گرمی در اغوش کشید و وقتی که همراه پسر به

سمت دیوار رسیدند به او گفت پسرم کارت عالی بود اما به سوراخ هایی که

روی دیوار به جا مانده نگاه کن.این دیوار دیگر همان دیوار سابق نیست

 

او اضافه کرد:صحبت از روی عصبانیت و سخنان نیشدار همواره زخم هایی

برجا میگذارد اگر چاقویی را به قلب کسی فرو کنی و بیرون بکشی دیگر

مهم نیست چنبار بگویی متاسفم چون ان زخم ها  هنوز انجا هستند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:54 توسط ققنوس دریا|

 

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

وخاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

وباران تندی گرفت

وسردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد)

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم سد

وآن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم وافتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم وتر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیرو داری که چرخ زره پوش از رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه هحساس آسایشی بست

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استواگرم

تورا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

 

                                                                                  (سهراب سپهری)    

 ///////////////////////////////////////////////////////////////

حذف نوشت: سلام بچه ها.خوبین ؟

ازپست اولیه خسته شدم حذفش کردم.

حالا حتی اگه میذاشتمش بیشتر از این چه فایده ای داشت !

کو گوش شنوا آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:27 توسط ققنوس دریا|

 

فاطمه! ای ماه محمد (ص) نشان
خاک‌نشین حرمت عرشیان

ای نگهت مایه‌ سرمتی‌ام
هستی تو فلسفه‌ هستی‌ام

خنده‌ بزن ای گل احساس من
سوسن من یاسمن و یاس من

خنده بزن تا که بخندد خدا
لب بگشا تا همه گردد فدا

ای تو جگرگوشه‌ ختم رسل
بلبل من، سنبل من، برگ گل

خنده بزن، گل متبسم شود
موسی دل تا متکلم شود

ای صنم پرده‌نشین خدا
عشق علی (ع)، ماه گزین خدا

چشم بگردان که بگردد فدک
ای به فدایت همه انس و ملک

در نمک خوان خدا فاطمه (س)
جان جهان، جان خدا فاطمه (س)

مادر گل‌های بهشتی تویی
غرق شدم، صاحب کشتی تویی

فلسفه‌ عشق تو را از برم
این دل خونین و دو چشم ترم

صورت آفاق اگر نیلی است،
من به گمانم رد آن سیلی است

 
پ.ن:سالروز تاسیس رادیو مبارک                                                              
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:20 توسط ققنوس دریا|

 

هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری....

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی....

هرگز نگو دوستت دارم  اگه حقیقتا به اون اهمیت نمیدی....

هرگز درباره ی احساست حرفی نزن اگه واقعا وجود نداره....

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری....

هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه....

هرگز به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی....

هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری....

 هرگز.......................

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 16:40 توسط ققنوس دریا|

همه جا ساکت، سکوت سنگین و دل من نیز چون پاییز...

من در این خلوت شب، من در این زوزه باد...

چشمانم به تاریکی عادت کرده اند و قلبم نیز به تنهایی، در حسرت یک پناهگاه حیران مانده است.

غمی سینه ام را می فشارد. قلبم را سخت در آغوش گرفته است. دلم را می فشارد. عالمی را در وجودم احساس می کنم. باید رفت، به کجا و چرا باید رفت...؟

باید رفت...

از کجا تا به کجا باید رفت...؟

شاید از زمین تا به افق باید رفت، شاید آنجا که دگر ابری نیست یا که پناهگاهی ست و باید زیست و آنجا خواهم زیست، شاید از زمین تا به خدا باید رفت... شاید که قصه ی غصه ی گمشده را فراموش کنم...

شاید...!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:53 توسط ققنوس دریا|

حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
×××××××××××××××
صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

********************
شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
*********************
فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 1:26 توسط ققنوس دریا|

چشمانم غرق در اشکهایم شده ....
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ....
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد...
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم...
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران ...
بودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ....
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام....
فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم....

دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:3 توسط ققنوس دریا|

تورو از دور میبینم / واسه تو دست تکون میدم

میگم، بازم خدایا شکر / چشایه ماهشو دیدم!

نمیتونم، بدونه تو / بسازم عشقمو از نو

تمومه لحظه های من / پر از عطره یاد تو

به یاده تو ، دوتا فنجون روی این میز میزارم

شکسته قلبم از دستت / ولی بازم دوست دارم

دلم ، تو خونه ی چشمات / چشاتو ،کرده نقاشی

تو این ،روزای تنهایی / چی میشه ، عاشقم باشی!

با اینکه، دستامون دوره / با اینکه ،خیلی غمگینم

همین بسه، یه وقتایی / تو رو از دور میبینم

به یاده تو ، دوتا فنجون روی این میز میزارم

شکسته قلبم از دستت / ولی بازم دوست دارم

                                                                        آمین

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 1:29 توسط ققنوس دریا|


آخرين مطالب
» آخرین پست در خرداد ماه!!!
» ترانه‌یِ تاريک
» دل شکستن هنر نمی باشد!!!
» صدا کن مرا
» شهادت حضرت زهرا بر شما تسلیت باد
» هرگز......
» باید رفت.....
» اگر آن ترک شیرازی.......به بیان 4شاعر
» سوز عشق
» فنجون

Design By : Pichak